logo

بعضی از حاشیه‌نوشت‌ها، ناداستان هستند

محوریت اصفهان در جایزه جمالزاده، حرکت قابل توجهی است.

“جمالزاده تنها ۱۳ سال در اصفهان زندگی کرد و بیش از ۹۰ سال درباره اصفهان نوشت. در داستان‌های او کمتر اثری از آن ۹۰ سالی که در خارج از کشور زندگی کرده پیدا می شود.” احمد اخوت، داستان‌نویس، داستان شناس، مترجم و منتقد ادبی گوینده این جمله‌هاست.
نویسنده مجموعه داستان “برادران جمالزاده” به ستاد خبری جایزه جمالزاده می‌گوید: حتی پرداختن به شخصیت جمالزاده به سبب علاقه‌ای که او به اصفهان داشته، به‌نوعی پرداختن به اصفهان است و جایزه‌ جمالزاده ازاین‌جهت، موضوع و نام خوبی را برای خود انتخاب کرده است.
ابعاد زندگی جمالزاده تأکید او را بر اصفهان نشان می‌دهد. حتی تاریخی که توسط جمالزاده پای تمام داستان‌های او ثبت‌شده هیچ‌گاه میلادی نبوده، بلکه گاهی شمسی و گاهی قمری است. با توجه به همین جزییات می‌توان وضعیت روحی و روانی یک انسان را فهمید و درک کرد.
نویسنده کتاب “دستور زبان داستان” یادآور می‌شود: پیش‌تر دو سه مجموعه به داستان اصفهان پرداخته بودند اما بعضی از آن‌ها صرفاً داستان‌هایی از نویسندگان اصفهانی بود و حال و فضای اصفهان را به مخاطب منتقل نمی‌کرد. بنابراین اگر جایزه جمالزاده به سمتی برود که آثار آن درباره اصفهان و حال و هوای آن باشد کار تازه‌ای انجام داده و آینده خوبی در انتظارش خواهد بود.
اخوت، درباره ابعاد گسترده ناداستان تصریح می‌کند: حتی بعضی از حاشیه نوشت ها نوعی ناداستان هستند. هر کتابی معمولاً دو ورق سفید در اول و آخر خود دارد که به آن آستر بدرقه می‌گویند. در این صفحات خیلی چیزها نوشته می‌شود. برای مثال اسم مالکی که در یک روز بارانی یا آفتابی این کتاب را از کتاب‌فروشی آقای مطیعی خریده. همین جمله ساده بخشی از تاریخ را در خود گنجانده و اشاره‌های داستانی در آن وجود دارد؛ آقای مطیعی، که یک کارگزار فرهنگی در اصفهان بود و اکنون در بین ما نیست و کتاب‌فروشی او در ابتدای مادی نیاصرم، که پس از فوت او تعطیل‌شد.
وی می‌افزاید: اغراق نیست اگر بگوییم بخشی از حیات فرهنگی شهر را می‌توان با توجه به همین تقدیم‌نامه‌ها به دست آورد. به نظرم این ‌یک نوع ناداستان است و در خیلی از جاهای دیگر نیز می‌توان آن را پیدا کرد. حاشیه کتاب‌ها و مهر کتابخانه‌ها نیز از همین حیث قابل‌توجه و اهمیت‌اند.
مترجم کتاب”تا روشنایی بنویس” مرز بین داستان و ناداستان را باریک می‌داند و می‌گوید: برای نشان دادن فاصله باریک بین داستان و ناداستان یک مثال می‌زنم؛ ریموند کارور داستانی به نام “مأموریت” دارد که جعفر مدرس صادقی به دلیل علاقه به چخوف، آن را به همین نام ترجمه کرده است.
ریموند کارور در این داستان به ماجرای مرگ چخوف می‌پردازد. زمانی که او سل گرفته و آخرین روزهای زندگی‌اش را در یک استراحتگاه در آلمان می‌گذراند. این داستان بر پایه گزارشی است که هانری تروایا از شیوه مرگ چخوف در کتاب “چخوف” آورده است و کارور در اثر خود به آن بافت داستانی بخشیده.
اثر تروایا به نظر یک گزارش می‌آید اما درواقع ناداستان است و به دلیل همان عناصر داستانی‌ای که در خود داشته کارور تصمیم می‌گیرد آن را به داستان تبدیل کند. بنابراین فاصله بین داستان و ناداستان خیلی باریک است.
اخوت ادامه می‌دهد: من در آخرین شماره مجله سینما و ادبیات داستان “صدف‌ها”ی چخوف را ترجمه کرده‌ام و جالب است بدانید شیوه انتقال جسد چخوفی که در این داستان به صدف‌ها پرداخته، چگونه بوده است. پیش‌تر گفتم که چخوف فصل تابستان در آلمان فوت کرد و فاصله آلمان تا مسکو با قطار دو روز بود. درنتیجه برای جلوگیری از فاسدشدن جسد او تصمیم گرفتند که او را در واگن یخچال حمل صدف‌ها قرار بدهند! پیوستی که من در آن، ارتباط این دو ماجرا را مشخص کرده‌ام نیز ظاهری تحقیقی دارد اما به دلیل وجود بافت‌های داستانی می‌توان آن را ناداستان نامید.

امکان ارسال نظر وجود ندارد.