logo

تا روشنایی بنویس!

نوشتن، تنها فرونشاندنِ عطشِ ‌گفتن و بازگفتن نیست. نوشتن، قبل از آن‌که حقّی برای تو ایجاد کند، وسوسه‌ی بازپرداختِ یک بدهکاری است. بدهی و احساسِ دِین به آدم‌هایی که گمان کرده‌ای‌ که اگر قصّه‌شان را نگویی، اگر درباره‌‌‌شان ننویسی، در حقِّ آن‌ها جفا کرده‌ای‌.
تو که می‌نویسی داری بهایِ خوب ‌دیدن، بهای خوب لمس کردن، بهای دریافتِ متفاوتت از واقعیت‌ها را می‌پردازی. تو توانسته‌ای در عمقِ چشم‌ها، در بالا و پایین ‌رفتنِ قفسۀ سینه‌ها، در شتاب‌زدگی و پنهان‌کاری دست‌ها، در کوچک‌ترین تکان‌های تنِ آدم‌ها چیزهایی ببینی که بقیه ندیده‌اند. تو خواسته و ناخواسته دل‌تنگیِ پیرمردی را که دیشب داشت زیرِ باران قدم می‌زد دید‌ه‌ای و آن اندوه را مثلِ جرعه‌ی خوشگواری از یک جامِ کهنه ریخته‌ای به تمامِ جانت. تو برقِ امید را و عشق را در چشم‌های دختری که در ایستگاه اتوبوس شاخه گلِ توی دستش را فشار می‌داد رویِ سینه‌اش دید‌ه‌ای و تمامِ سلول‌هایت آن لحظه بویِ رُزِ سفید گرفته؛ بنابراین تعجّبی ندارد که یک ‌جایی از روزگار باید پای حساب‌وکتاب می‌آمدی و بی‌حساب می‌شدی. بی‌حساب ‌شدنی که فقط و فقط با بازگفتنِ آن تجربه‌های جادویی امکان‌پذیر بود.
نوشتن، بی‌حساب ‌شدن با موهبتی است که در تماشاخانه‌ی دنیا به تو داده‌اند. موهبتی که به تو داده شده تا بهتر ببینی و بهتر فهم ‌و‌ دریافت کنی؛ و این چیزی است که به دیگران نداده‌اند. یا این‌که دیگران نخواسته‌اند که داشته باشند. حتّی کمی از آن را. درست مثل این‌که میدانِ نمایشی در کار باشد و بیش‌ترِ تماشاچی‌ها به دیدنِ بیرونی‌ترین و دم دست‌ترین لایه‌ی وقایع راضی باشند ولی آدم‌هایی هم مثلِ تو پیدا بشوند که بخواهند وسیع‌تر و عمیق‌تر ببینند. کمی آن ‌طرف‌ترها را، پس‌وپشت‌ها را، نقطه‌های کور را.
تو که می‌نویسی داری اضافه بهایِ فرصت‌هایی را که برای دیدنِ دوردست‌ها داشته‌ای می‌پردازی. داری بهایِ لذّتی را می‌پردازی که از ورایِ رنج‌ها و تنهایی‌هایی که لازمه‌ی کارِ نوشتن است از آنِ خود کرده‌ای؛ و تو خود می‌دانی که لذّت کمی نیست لذّتِ دخالت در کارِ جهان، لذّتِ آفریدن و باز‌آفریدن، لذّتِ نوشتن.
ابراهیم سلیمی کوچی
عضو هیئت‌داوران دوره دوم جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر