logo

جایزه جمالزاده شور بزرگ داستانی اصفهان

مرضیه کهرانی، یکی از اهالی داستانی خانه خورشید اصفهان که فینالیست بخش زندگی نگاره جایزه جمالزاده هم هست، یادداشت زیر را برای به اشتراک گذاشتن با خانواده جایزه جمالزاده نوشته:
خبر جایزه‌ی جمالزاده مثل بمب همه‌جا بین داستانی‌های اصفهان ترکید. مگر می‌شد ما که خورشیدی‌های داستان اصفهانیم، نشنویم؟ ما که خودمان توی خانه‌ی خورشید مدتی بود ریز و واریز می‌کردیم، مسابقه‌ی داستانی راه بیندازیم؛ خوشحال شدیم.
فکر کردیم این‌طور مسابقات الآن باید با بودجه‌ی دولتی برگزار شود؛ چقدر خوب شد! انگار بار گرانی از دوشمان برداشته شد و انرژی پیدا کردیم برای بخش‌های دیگر. خوب دست‌به‌کار شدیم. به نویسندگان جوانی که می‌شناختیم، گفتیم “بسم‌الله این گوی و این میدان. دست‌به‌کار شوید که محیط مهیا شد. دیگر از ما مسابقه نخواهید و بشتابید.” دوستان جوانم نوشتند و من ایرادهایشان را گفتم و ویرایش کردم برایشان که کار درست و درمانی تحویل بدهند و فرستادند. فرستادند و نشستند با قلب‌هایی که تالاپ‌تالاپ می‌کرد، روزهای پایانی مهلت را شمردند.
روز آخر مهلت ارسال که شد؛ گفتم من که این‌همه به همه کمک کردم، چرا خودم نمی‌فرستم؟ یاد دوران جایزه ادبی اصفهان افتادم و شوری که در نهاد ما می‌نهاد. صبح بیدار شدم و به محله‌ی کهران که هنوز هم برایم مقدس‌ترین زیارتگاهم است فکر کردم.
زندگی نگاره نویسی همیشه برایم جذاب بود. همیشه توی ذهنم اصفهان و زندگی‌هایش را دو سه دور نوشته و ویرایش هم کرده‌ام. فکر کردم چرا در این چند سال ثبت نکرده‌ام طرح‌هایی را که برای کهران نویسی دارم؟ همان صبح شروع کردم. فکر کردم می‌نویسم از دل‌بستگی عمیقم به محله‌ای که در آن بزرگ‌شده‌ام و رشد کرده‌ام و ریشه‌هایم همچنان‌ همان‌جا عمیق دویده توی خاک. خواستم توی نوشته‌ام همه‌ی کهران را شخم بزنم و بروم بیرون تا برسم به احمدآباد و شکرشکن و حافظ و میدان که پرم از حرف و خاطره درباره‌ی آجر آجرشان. شروع کردم. اما سر ساعتی که به خودم مهلت داده بودم، هنوز گیر کرده بودم سر تابلوی ورودی کهران. مسابقه محدودیت داشت و با این قالبی که انتخاب کرده بودم، نمی‌شد بیشتر از این جلو بروم و برسم به بقیه‌ی محله. بنا به‌رسم همیشه، دفتر را بستم و رفتم سر کار. باید به نوشته‌ام فکر نمی‌کردم در این مهلت تا توی ذهنم خوب ته‌نشین شود تا دفعه‌ی بعد که می‌روم سراغش. شب از سر کار برگشتم. دوباره خواندم. کم‌وزیاد نمی‌خواست. خودش خواسته بود این شکلی شود؛ اگر آرایشش می‌کردم، خراب می‌شد. تایپ کردم. در حین تایپ دخترم که نویسنده‌ی قابلی است و من نقدهایش را قبول دارم، خواند و خوشش آمد. فرستادم، به همین سادگی! البته ساده که می‌گویم از نظر زمان بود وگرنه موضوعش مدتی است در ذهن من می‌چرخد. ادامه‌دار هم هست؛ اما فعلاً همین یکی آمد روی کاغذ تا راه بقیه باز شود.
بعد هم یادم رفت که چنین چیزی فرستاده‌ام جایی که هم دل‌بستگی‌ام را به اصفهان عزیزم نشان می‌دهد و هم به محله‌ی کهنم. رفتم پی زندگی‌ام که اتفاقاً خلوت هم نیست. اصلاً شاید به همین خاطر است که فقط یک‌بار در یک مسابقه شرکت کردم که آن‌هم اتفاقاً اصفهان بود و از جنگ و خط انارش حرف می‌زد و به همین دلایل هم بود که رتبه آوردم. اما فراموشش کرده بودم تا حالا که با جمالزاده همراه شدم. جایی جدا از خط انار.
بعد که دیدم دوستان دنبال می‌کنند، فهمیدم استقبال چقدر زیاد شده و خوشحال شدم که نشد یک جشنواره‌ی کوچک محلی! چیزی شد درخور اصفهان و اسمش و فعالیت‌هایش!
من یک فعال ادبی‌ام و خیلی از داستان نویسان را می‌شناسم که به جد و با قدرشناسی فراوان موفقیتشان را مدیون جایزه‌ی ادبی اصفهان می‌دانند. حتی نویسنده‌های افغانستانی عزیز که به گفته‌ی خودشان با جایزه ادبی اصفهان مطرح‌شده‌اند و حالا جزو بهترین نویسنده‌های افغانستانی و بهترین افتخارات محیط ادبی داستانی اصفهان هستند.
جایزه جمالزاده اگر همت کند و دچار حاشیه نشود، حتماً می‌رود بالاتر از جایزه‌ی ادبی اصفهان و سال‌ها بعد وقتی همه‌مان پیر شدیم، خیلی از جوان‌هایی که مدیون جمالزاده هستند؛ می‌گویند خدا بیامرزد جمالزاده و جایزه‌اش را.

ارسال یک نظر

چهار × یک =