logo

جشنواره ماسک زده

سعید محسنی زنگ می‌زند از جشنواره جمال‌زاده می‌گوید. لحن مصمم دارد که جشنواره آبرومند برگزار شود، ته حرفش این است «مسخره‌بازی و نق را کنار بگذاریم و همکاری کنیم!» از گله‌مندی‌ها خبر دارد. از دلسردی‌ها، از این‌که تمام جمع‌های داستانی تعطیل شده، از این‌که در جشنواره‌های قبلی جمال‌زاده می‌شد بهتر مردم‌داری کرد، می‌شد سرمایه‌های انسانی ادبیات داستانی شهرمان را… بگذریم!
به علی خدایی زنگ می‌زنم، مثل همیشه است، امیدوار، با احترام و صمیمی. یادم می‌افتد چقدر دلم برای صدایش تنگ شده، می‌گوید: من مهم نیستم، جریان داستان اصفهان مهم است. می‌گوید: به خاطر ادبیات داستانی اصفهان ایستادن، آخرین کار است. خسته است، ولی درمانده نیست. نگران است، ولی ناامید نیست.
شب می‌رسم منزل. یک خانم عصبانی آمار می‌گوید: «سیصد و نوزده نفر جسد، هزاران نفر مبتلا». رنگ سیاه شهرهایی که قبلاً قرمز بوده‌اند، شهر ماسک زده. این اصطلاح را خودم اختراع کردم. بعد دیدم بالای سر اسم روزنامه‌ها ماسک زده‌اند، روی تابلوها و بنرها، مجری‌های تلویزیونی که نمادین ماسک می‌زنند، بعد شهر پر شد از ماسک. تا حالا چنین بساطی ندیده بودم. مطمئنم هیچ جشنواره داستانی چنین روزگار شوربختانه‌ای ندیده است.
دارم به این فکر می‌کنم اگر درزمان آقا سید محمدعلی موسوی جمال‌زاده اصفهانی بودم، صد و پنج سال عمر می‌کردم، کاندید جایزه نوبل ادبیات پیشکش. راستش هر جور که به ماجرا نگاه می‌کنم، از این خرشانسی ها نخواهم داشت.
سه سال قبل که جایزه جمال‌زاده شروع شد، آن موقع کانون‌های داستان اقبالی داشتند و سوروساتی، یکی کنار زاینده‌رود نزدیکی‌های پل خواجو، یکی گوشه چهارباغ، یکی کنج میدان نقش‌جهان نفس می‌کشیدند. خیلی از جلسات هم خوب بود. حداقل از نبودش بهتر بود. گاهی هم نویسنده نگون‌بخت را روی صندلی می‌نشاندند و چنان از خجالتش درمی‌آمدند که طرف تصمیم می‌گرفت بساط داستان را جمع کند و به سمت شغل شریف ماست‌فروشی برود؛ اما تهش چند کتاب هم بیرون آمد، چند نویسنده جوان؛ و حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم تعدادمان زیاد نبوده، اما کیفیتمان بدک نبوده، هوشنگ گلشیری، بهرام صادقی، برادران اخوت، احمد میرعلائی.
حالا ما مانده‌ایم و همین یک جشنواره. نه می‌توانیم قورتش دهیم نه می‌توانیم پسش دهیم، مانده آن وسط‌ها. عروس خانه شهر، جشنواره‌ای که سرتاپایش حالا ماسک زده شده، این‌همه نویسنده جوان، صدها امید و آرزوی از اصفهان نوشتن و گفتن.
دوستم می‌گفت: همه جای این شهر سوژه است. گفتم: آنجا چطور. گفت: لعنتی‌ها هیچ‌چیز ندارند، بزرگ‌ترین حادثه‌شان زخمی شدن انگشت کارگر ساختمانمان بوده. گفتم: کجایش را دیدی، تازه برای این سوژه‌ها جشنواره هم می‌گیریم، بعد جایزه هم می‌دهیم. گفت: جایزه؟ چی می‌دهید؟ گفتم: بلیت شمس‌العماره. خندید. چند سالی است ترک دیار کرده.
در همین محله‌های قدیمی شهر بود قدم‌زنان می‌رفتیم، از کوچه‌پس‌کوچه‌هایش، مغازه‌های فسقلی با سقف‌های کوتاه، بساط میناکاری، قلم‌زنی کله‌هایی که فرو رفته است در ظرف‌های مسی.
بدجوری کرونا زده است به جشنواره‌مان. یک ماسک بزرگ آمده و نشسته است روی تمام این سوژه‌هایمان. به دوست نویسنده مشهدی‌مان گفتم. گفت: منوچهری اشتباه نکن! اصل سوژه، خودش است. گفتم: آخر جشنواره‌مان هم ماسک زده. گفت: چشم‌هایش چی، گفتم: چشم‌هایش. گفت: آره چشم‌هایش. گفتم: نه چشم‌هایش هنوز پیداست، مشکی با گیرایی‌اش که حسابی گیر می‌اندازد، داستان همین است.
هادی منوچهری
عضو هیئت انتخاب دوره اول جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر