logo

حرف‌های‌ تازه در ساحت قصه

1- ورودی‌های اصفهان دروازه‌ی تهران است یا دروازه‌ی شیراز مثلاً، ولی جایی که من همیشه به اصفهان واردشده‌ام درست در قلب این شهر است. سمت چپ سینه‌ی اصفهان می‌شود ناژوان. جایی که پل مارنان بستر شمالی رودخانه، بیشه‌ی حبیب را به برزرود جی متصل می‌کند، بستر جنوبی؛ جایی که نیاصرم از زاینده‌رود منشعب می‌شود.
2- چندی بعد از اهدای جوایز اولین مسابقه‌ی جمال‌زاده، دوستی زنگ زد. شماره‌اش را به‌اختصار ذخیره کرده بودم. حروف اختصار را وقتی استفاده می‌کردم که گوشی سیمبین داشتم. این شماره از گوشی به سیم‌کارت و بعد به گوشی‌های جدید منتقل شده بود و چون حروف اختصار به انگلیسی بود، در دفترچه تلفن به چشمم نیامده بود. بااین‌حال فوری به‌جا آوردمش و دایره‌ی توخالی را انداختم روی آیکون سبزی که مثل دلم داشت بال‌بال می‌زد.
سلام و احوالپرسی ما زیاد طول نکشید. نه گله‌ای بود که چرا خبری از هم نداریم و نه حتی سراغی گرفتیم که الآن چه می‌کنی و غیره و غیره. جوری صحبت کردیم که انگاری نیم ساعت پیش، اول نیاصرم از هم جداشده‌ایم و او رفته خانه و من هم رفته‌ام آن‌سوی پل. حالی که پانزده سال پیش بود که از اصفهان رفتم و جمع قصه‌خوانی‌مان را رها کردم. جمعی چهار نفره که با رفتن من کس دیگری را هم راه نداده بودند. متعجب شدم که گفت هنوز جمعشان جمع است. گفت اگر اصفهان رفتم زنگش بزنم.
– آدرس همونه‌س ولی خونه رو کوبیده‌‌یم!
3- جای آن حیاط بزرگ با درخت مویی که سایبان پیکان قدیمی بابایش بود و حوض و باغچه‌ی گرداگرد حوض، یک حیاط دنگال و یک باغچه‌ی کوچک دیدم.
صحبت از مجموعه داستانی که چاپ کرده بودم شد. مجموعه داستانم دیده نشد و تعجب کردم که خوانده بودنش. باری آن‌ها مرا می‌شناختند و همین انگیزه‌ی خوبی بوده ولی باز تعجب کردم، هم به این خاطر و هم نظراتشان. نظراتی که از پانزده سال پیش بسیار پخته‌تر بود. دیدم همان انرژی در میانشان هست – متوجه شدم که سلایق ادبی‌مان در مسیری مشترک رفته. همان مسیری که اول که خودم را تنها دیدم و همچنین به دلایل دیگر، خواستم بروم تهران تا شاید در اجتماع تهران، جمع بهتری را بیابم. – همان پیگیری را دیدم که با همدیگر در جمعه‌بازار کتاب‌های دست‌دوم پشت بازار هنر شروع کرده بودیم. خوب ادبیات معاصر ایران را می‌شناختند، نویسنده‌های جدید را، اتفاقات و جشنواره‌های ادبی را، خیل ترجمه‌های جدید را و حتی آثاری که ترجمه نشده بود را به سعی یکی از اعضا خوانده بودند.
4- نیمه‌شب زدیم بیرون. تا ورودی نیاصرم از منزل پنج دقیقه هم راه نبود. حاشیه‌ی نیاصرم را رفتیم تا قبر صائب و بعد تا اردیبهشت و آذر و کم‌کم جمعمان آب رفت. سپیده زده بود که من ماندم و خودش و هنوز حرف تازه داشتیم در ساحت قصه. هر دو پیش می‌رفتیم و خیالی نبود که چه کسی ممکن است زودتر تو بزند. قرار ناگفته‌ای بینمان بود که هر که از هر جا دلش خواست می‌تواند برود سمت منزلش.
5- من اصفهان را واگذاشته بودم چون در آن چنین جمعی یافت نمی‌شد و حالا از این «دشت پهناور شوخ» رکب خورده بودم. وقتی گفت که قرار نیست همه در وسط میدان بازی باشند و تماشاچی خوب هم باید باشد. ازش پرسیدم چرا هیچ‌وقت چیزی چاپ نکرده.
– فوتبال رو بیست‌ودو نفر بازی می‌کنن، آ صد هزار تا تماشا. چن میلیون هم از تلویزیون. من همیشه خواسته‌م یه تماشاچی خوب باشم تا یه بازیکن بد.
6- دم ظهر رسیدیم به پل شهرستان. روی تخته‌سنگی در انتهای نیاصرم نشستیم و سیگاری دود کردیم و تا مدت‌ها حرفی رد و بلد نشد. بعد از هم جدا شدیم.
محمدرضا عبدالهی
برنده رتبه سوم بخش زندگی‌نگاره نخستین جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر