logo

در ساعت شش عصر

سعید عابدی نامزد بخش آزاد جایزه جمالزاده که برای حضوردر مراسم اختتامیه این جایزه به اصفهان آمده بود. در حال و هوای برگزاری جایزه و برگزاری اختتامیه یادداشتی را در اختیار ما قرار داده است که خواندنش خالی از لطف نیست:

در ساعت شش عصر
صادق هدایت نگاهی به ساعت جیبی اش انداخت و پشت کتابی که در دست داشت چیزی نوشت و با صفحه متوفیان روزنامه صبح، بسته بندیش کرد و با آرامشی خواب گونه به دست بهرام صادقی رساند که در اتاق مجاور سیگار می کشید.
بهرام صادقی بسته را گرفت و از کنار بزرگ علوی که تکیه به صندلی داده بود و چشمهایش را بسته بود، گذشت. طبق عادت به اسامی ثبت شده در صفحه متوفیان روزنامه ی پیچیده به دور کتاب نگاهی کرد. نام بزرگ علوی با حروف درشت در بین متوفیان به چشمش خورد. دفترچه ای از جیبش درآورد و نوشت:« با کمال تاسف…بزرگ علوی. 28بهمن1375». ترسش را پنهان نکرد، همانطور دلهره در سینه، خودش را رو به روی جلال میان چهار چوب حیاط خانه اش ایستاده یافت…
سیمین چای می ریخت و چشمم مدام به بسته ای بود که بهرام آورده بود. طاقت نیاورد و قبل از آنکه سینی چای را به سرانجامش برساند بسته را از روی میز برداشت. انگشتش روی نام علوی لغزید و از همان نقطه بازش کرد. کتاب را از دل انبوه نامهای آشنای حک شده در میان آگهی های تسلیت بیرون کشید . عنوان کتاب هر سه را در جایشان خشک کرده بود که سیمین ازینرو به آن رویش بگرداند. دست خط خود هدایت بود. با درد و اشتیاق نوشته را طوری زمزمه کرد که دو مرد مجبور شدند گوش تیز کنند تا بشنوند:
«یا حق
دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما شکستیم. سگ خور جناب مستطاب نادر خان ابراهیمی.
صادق هدایت
19فروردین1330».
جلال رنگش پریده بود. کمی درنگ کرد و بی مشورت با کسی با دست لرزان گوشی تلفن را برداشت و شماره نادر را گرفت. هر سه نفر اول به کتاب و بعد به تلفن خیره شدند.
نادر فقط توانست گوشی را بردارد و گوش دهد به صدای جلال، که با هیجان و تردید جریان را شرح می داد. بعد ناگهان صدای فرزانه جمله جلال را قطع کرد. او که نه می دانست پشت خط کیست و نه می شنوید چه می گوید با پرخاش گفت: الو…چی گفتین به نادر؟ الو … شما کی هستین؟ نادر چیزی یادش نمیاد… نادر فراموش کرده… دست از سر ما بردارید … نادر فقط گریه می کنه… فقط گریه… دست از سر ما بردارید
و گوشی را قطع کرد.
نادر پشت پنجره ایستاده بود.برای پرندگان دانه می ریخت و اشک با شرم بر گونه هایش جاری می شد. انگار که در رویا باشد با انگشت در هوا چیزی نوشت که فقط فرزانه عادت داشت بخواند. به سمتش رفت و همچون مهربان ترین مادران رد اشک را از گونه هایش زدود. سالها بعد آن رقص انگشتان نادر در هوا را این طور معنی کرد:
…«به آنها که از دور دستی بر آتش دارند برسانید: آتشمان بدون دود مانده. یکی بود و یکی نبود جمالزاده به دستم رسید اما هیچ کس نبود».
در ساعت شش عصر
درست ساعت شش عصر بود
که عباس معروفی پهنای صورت در کف دست پنهان کرد و گریست
شهریار مندنی پور گریست
مهشید امیر شاهی گریست
منیرو روانی پور گریست
رضا براهنی گریست
بهرام بیضایی گریست
و…و…و…و
…و ما هم گریستیم.

سعید عابدی
29بهمن1397
تالار هنر اصفهان
ساعت شش

ارسال یک نظر

7 − سه =