logo

«شاید خودم را توی اصفهان جا گذاشته باشم»

یادداشت نوشتن برای جشنواره‌ای که مقام اول بخشی از آن را آورده‌ام، سخت است. سخت‌تر آن است که نزدیک یک سال هم از تاریخ برگزاری آن جشنواره گذشته باشد و ندانم که قرار است چه چیزی از اعماق خاطراتم بیرون بکشم. جشنواره هم جایزه جمال‌زاده باشد که پس از برگزاریِ اختتامیه، کم با حاشیه همراه نبود؛ اما به گمانم، احترام به سلیقه چیزی است که خود ما هنوز هم باورش نداریم، سلیقه خواندن و نوشتن. اگر یک نفر آمد و گفت، به تعداد آدم‌ها راه برای شناخت است، بدانیم که به تعداد آدم‌ها هم زندگی و به همان تعداد هم داستان نوشته‌شده و نانوشته وجود دارد که شاید از نگاه‌ها پنهان مانده است. پس برای این است که هنوز می‌نویسیم.
نمی‌دانم قرار است انتهای این یادداشت چه چیزی به دانسته‌ها یا نادانسته‌ها اضافه شود. مثلاً این‌که قرار است این یادداشت، افشاگری باشد یا یادداشتی جهت همراهی و همسویی با سیاست‌های جشنواره، بازهم کسی نمی‌داند، ازجمله خود من.‌
و اما اگر قرار باشد برای جایزه ادبی جمال‌زاده بنویسم، تنها احساس دینی است که به اصفهان داشتم. اصفهان، برای من فقط آدم‌ها و میدان و دیوار و پل نبود، برایم خاطره‌ای بود که هرلحظه از زندگی را دوره می‌کرد. شهری که شاید اول‌بار عشق را در آن تجربه کردم و از دست دادم. اگر قراری بر نوشتن یادداشت، برای جشنواره باشد، از همان جنس نوشتن است.
نوشتنی که برای خود من جان است. جانی که هر بار که نیمه‌جان می‌شوم، چون نوشدارویی به فریادم می‌رسد. نوشتنی که هم گریز است و هم نجات. نوشتن از اصفهان، با عشقی قدیمی همراه بود، از دوران نوجوانی و اول‌باری که چهارباغ و نقش‌جهان و سی‌وسه‌پل را به چشم دیدم و به ناگاه تکه‌ای درون وجودم شد. نمی‌دانم این حس از عشقی بود که به نوجوانی‌ام سر زده بود یا شده بودم بخشی از نقش‌جهان و همان‌جا ماندم. ماندنی که به جسم نبود.
احتمالاً که نه به قطع جایزه جمال‌زاده، آنِ ازیادرفته و گمشده در اصفهان را به یادم آورد. نوشتم و گریز و نجاتم شد داستانی که راوی خاطرات درهم‌پیچیده‌ام از اصفهان بود. داستان، «آدم‌های گمشده» نام گرفت و مقام اول بخش زندگی‌نگاره اصفهان شد. آدم‌هایی که توی اصفهان گم کردم و هنوز بعد از بیست و اندی سال جرئت نکردم بروم و کوچه‌پس‌کوچه‌ها را بچرخم و خودم را هم توی نقش و نگارهایش گم کنم. به گمانم، جایزه جمال‌زاده راه شد و نشان داد عشقی که سا‌ل‌ها برای خودم ممنوعش کرده بودم، یک جایی نفس می‌کشد.
شاید تا سال‎‌ها بعد، بازهم دستِ بر قضا یا از روی عمد، راهم به اصفهان نرسد، اما آدم‌های گمشده‌ای که شاید دیگر آنجا نباشند، انتظارم را می‌کشند. همان‌جا زیر طاقی شیخ لطف‌الله، یا پله‌های مسجد، یا سی‌وسه‌پلی که زاینده‌رودش بی‌آب مانده.
نمی‌دانم. شاید هنوز دینم به اصفهان ادا نشده است.
سمیه سیدیان
برنده رتبه اول بخش زندگی‌نگاره اصفهان در دومین دوره جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر