logo

نوشتن از اصفهان، راه بازگشت به خانه برای اودیسه‌ام

یک قفسه از کتابخانه‌ام را دربست گذاشته‌ام برای کتاب‌هایی که صدای اصفهان‌اند. از جمال‌زاده تا گلشیری؛ از «آدم‌های چهارباغ» علی خدایی تا مجموعه داستان‌های آرش صادق بیگی. این قفسه کوچک زنده‌ترین چیزی است که از زادگاهم در این خانه دارم. نه ترمه پهن‌شده روی میز و نه جعبه دستمال‌کاغذی خاتم‌کاری شده؛ هیچ‌کدام یادم نمی‌آورند روزی زاینده‌رودمان آن‌قدر آب داشت که مامان نمی‌گذاشت پاهایم را با خیال راحت توی آب فروببرم.
کتاب‌های این قفسه ولی دستم را می‌گیرند و صاف می‌برند اصفهان؛ مدرسه صائب. داستان من و این مدرسه سال‌ها پیش از تولدم شروع شد؛ وقتی بابا هرروز از خانه تا مدرسه را رکاب می‌زده و می‌نشسته سر کلاس. چهل سال بعدتر، من هم همان مسیر را آمدم؛ این بار برای نشستن سر کلاس‌های داستان‌نویسی. تابستان آن سال که به سر رسید ماجرای من و مدرسه هم به پایان آمد؛ ولی قصه نوشتن تازه داشت راه خودش را به زندگی‌ام باز می‌کرد.
چند بار نوشته‌هایم را برای چند مجله نوجوان و کودک فرستادم ولی چاپ نشد. دست‌آخر سردبیر یکی از مجله‌ها برایم نامه‌ای کوتاه فرستاد که هنوز لابه‌لای کتاب‌های قفسه اصفهان نگهش داشته‌ام: «خوب و جاندار می‌نویسی؛ ولی داستان‌ها باید به فارسی معیار باشند؛ یعنی ردی از لهجه اصفهانی در آن نباشد.»
از همان روز توی خانه گفتم دلم نمی‌خواهد اصفهان زندگی کنم. دلم می‌خواست تهران باشم؛ مرکز کتاب‌فروشی‌ها. جایی که نمایشگاه کتاب داشت و مجله‌ها برای نویسندگان نوجوانشان کلاس داستان‌نویسی و دورهمی می‌گذاشتند. اصفهان برای من چیزی نداشت جز رودخانه‌ای که می‌خواست مرا ببلعد و کلاس داستان‌نویسی تکراری که باید معدلم بیست می‌شد تا حق شرکت در آن را داشته باشم.
بعدتر که گذارم به مرکز افتاد و پایتخت‌نشین شدم؛ دوران مجله و گعده ادبی نوجوانانه سر آمده بود و نمایشگاه کتاب به‌جز ساندویچ‌فروشی‌های پرشمارش جذابیت چندانی نداشت. همان زمان بود که دانستم زر داده و مس ستانده‌ام. از شهری که جنگ اصفهانش آن‌همه نویسنده نام‌آور پرورانده بود؛ قدم گذاشته بودم به ییلاق تن‌درانده‌ای که شاهی «نا»مرد پایتختش کرده بود.
فراخوان جایزه جمال‌زاده را که دیدم تعلل نکردم. راه بازگشت به خانه برای اودیسه‌ام را یافته بودم: نوشتن از زنده رود؛ از مادی‌های بی‌آب شده‌؛ نوشتن با زبان معیار و لهجه اصفهانی.
موقع نوشتن دیالوگ‌ها بارها دستم لرزید که نکند اصطلاحاتی که سال‌ها قبل در خانه‌های قدیمی اصفهان در گوشم نشسته بود؛ برای داورها آشنا نباشد؟ نکند من باید به زبان معیار بنویسم آن‌هم بدون لهجه؟
به دلیل پخش آنلاین مراسم پایانی؛ عکسی از صفحه گوشی را چاپ کردم. در یک سال گذشته هر بار دلم برای شهر فیروزه‌ای‌ام تنگ شده؛ به عکس نگاه کرده‌ام که درست کنار نامه سردبیر قرارگرفته است.
متینه ایقایی
برنده رتبه سوم بخش داستان اصفهان در دومین دوره جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر