logo

چراغ داستان در شهرمان روشن بماند

جایزه جمال‌زاده مرا می‌برد به سال‌ها قبل و جایزه ادبی اصفهان، شاید سال 82 و دخترکی نوجوان که داستانش جزو برگزیدگان اولیه انتخاب شده بود و با قلبی پرتپش آمده بود کتابخانه مرکزی برای مراسم اختتامیه. سالن پر بود از آدم‌هایی که تا آن زمان فقط اسمشان را روی جلدهای مقوایی کتاب‌هایشان دیده بود و الآن مشتاق داشت نویسنده‌های رؤیاهایش را از نزدیک می‌دید. هنوز صدای بلند و اعتراض منیرو روانی پور را در گوشم می‌شنوم. با خودم می‌گفتم این همان است که کنیزو را نوشته؟ کاش می‌گفت مریمو را می‌شناسد یا خیالی است؟ سعی می‌کردم بین جلسات از کنارش رد شوم. حرکات تند و بی‌پروایش برایم تازگی داشت آن روزها. هنوز شبکه‌های اجتماعی نبود که خلأ نبودن ارتباط با دنیا را پر کند. بعد اتفاق عجیب و خوب دیگری افتاد. علی خدایی عزیز؛ همان‌که انگار رابط بین ما اصفهانی‌ها و پایتخت‌نشین‌ها بود تا ما و آن‌ها باهم غریبگی نکنیم صدایم زد. رفتم جلو. با چند نفر از دوستانم ایستاده بودیم در زیرزمین کتابخانه مرکزی، کنار حوض آبی خالی بود شاید، بین یکی از جلسات متعدد و کارگاه‌ها بود. گفت شما داستانت را در کارگاه بخوان. پر درآوردم و آن‌قدر اوج گرفتم انگار ایستاده بودم روی سقف کتابخانه مرکزی سنگی سیاه شهرمان و یا نه بالاتر. انگار رفته بودم بالای کوه صفه، بعد از خاجیک، آن بالاها و داشتم از آن بالا به شهر نگاه می‌کردم و همه‌ی شهر هم مرا می‌دید.
این‌همه را گفتم تا بگویم چقدر آن روز برای من نوجوان عاشق کتاب و نوشتن این یک پرش بود به اوج و چقدر فکر می‌کنم بودن چنین جایزه‌هایی در شهرمان چه نوجوانانی را مصمم می‌کند وقتی شب بعد از برگزاری جایزه ادبی به رخت خواب می‌روند و لحاف را تا پایین چشم‌ها روی صورت می‌کشند؛ و حتماً آن‌ها هم با خودشان می‌گویند: «نویسنده می‌شوم، حتماً.» و بعد بال دربیاورند و بروند بالا و اوج بگیرند روی شهر و بمانند و بنویسند و سال‌ها بعد خاطره‌ی آن بال‌ها که آن روز بزرگ شد را بنویسند برای بقیه. تا همیشه که این چراغ در شهرمان روشن بماند.
مرضیه گلاب‌گیر اصفهانی
عضو هیئت انتخاب دوره اول جایزه ملی جمال‌زاده

ارسال یک نظر